یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
يه داستان كوتاه جالب !!!...
طنز خواندی سفر یک فرشته به ایران با IRAN AIR
فرشته ای تصمیم میگیرد که تعطیلات تابستانی را در سرزمین تاریخی ایران بگذراند، بنابراین خود را به شکل یک توریست درمی آورد و یک بلیط هواپیما ازطریق معجزه غیبی برای خود جور میکند تا مجبور نباشد منت حضرت ایوب را بکشد که صبر او را قرض بگیرد و از سنگ صبور او مدد جسته تا چند ماه در لیست انتظار خرید بلیط هواپیمای ایران ایر قرار گیرد. بعد از تهیه بلیط به فرودگاه میرود تا سوار یک فروند هواپیمای باستانی ایران ایر شود و بمقصد ایران، سرزمین باستانی حرکت کند. خوشبختانه بعد از پنج ساعت تاخیر هواپیمای ایران ایر صحیح و سالم سر میرسد و فرشته مشتاق همراه دیگر مسافرها، داخل هواپیمای ویران ایر، ببخشید اشتباه شد، ایران ایر میشوند تا بمقصد تهران پرواز کنند.
داخل هواپیما را دود گرفته بود، فرشته کمی میترسد ولی میهماندار به او توضیح میدهد که جای هیچ نگرانی نیست زیرا بخار کولر گازیهای هواپیماهای روسی شبیه دود و مه میباشد. همه مسافران کمربندهای ایمنی را می بندند و منتظر پرواز هواپیما میشوند ولی هواپیمای غول پیکر از جایش تکان نمی خورد! فرشته از میهمان دار علت تاخیر را می پرسد و میهمان دار هم خیلی روشن و واضح شرح میدهد که با توجه به حدیث شرعی که می فرماید: "النظافت من الایمان" مسئولان محترم هواپیما به نیت تمام مسافران، در حال دادن غسل میت به هواپیما هستند تا اگر خدائی نکرده هواپیما در آسمان پنچر شود و سرنگون گردد، لااقل با هواپیمای تمیز در صحرای محشر حاضر شوند.
بالاخره چند ساعت بعد هواپیمای باستانی ولی بسیار تمیز ایران ایر در حالیکه چند تا ماشین آتش نشانی و چند تا آمبولانس هم آنرا تا آخرین لحظه بلند شدن از زمین اسکورت می کردند بحرکت درمی آید. فرودگاه میزبان می خواهد که لااقل یک فروند هواپیمای آبپاش، هواپیمای ایرانی را تا مقصد تهران همراهی کند تا اگر خدائی نکرده هواپیمای ایران ایر در آسمان آتش بگیرد آنرا خاموش کند ولی مسئولان ایران ایر میگوید که لازم نیست، زیرا هواپیمای ایران ایر به تمام تجهیزات آتش خاموش کن منجمله آفتابه های آبپاش مجهز می باشد.
هواپیما با وقار تمام در حال پرواز بود و میهمانداران هم در حال توزیع روزنامه های ساخت وطن بودند. فرشته هم یکی از روزنامه ها را برمیدارد و مشغول خواندن میشود.در صفحه اول نوشته است: "بعلت تحریم اقتصادی آمریکا علیه ایران، هواپیمائی ایران ایر قادر نیست قطعات یدکی هواپیما خریداری کند ".در صفحه بعدی نوشته است: "هواپیمای سوپر جت صائقه، ساخت ایران از نظر تکنولوژی برابرهواپیمای اف 18آمریکائی می باشد". فرشته بسیار خوشحال می شود و با خود میگوید: به درک که آمریکا قطعات یدکی به ایران نمیدهد، اگر ایران می تواند هواپیمای بسیار پیشرفته همسطح اف 18 بسازد، آیا قادر نخواهد بود چند تا قطعه یدکی ناقابل برای هواپیما بسازد ؟
فرشته سرش را بلند می کند و می بیند که یکی از موتورهای هواپیما آتش گرفته است. فوراً جریان را به میهماندار تعریف می کند و میهمان دار هم با تاسف فراوان میگوید:" متاسفانه مهندسان پرواز قادر نیستند کاری انجام دهند". همه مسافران بسیار ناراحت و درمانده بودند. خوشبختانه یک آخوند بسیار با سواد هم در بین مسافران نشسته بود. آخوند باسواد از جایش بلند می شود و به مهندسان پرواز توصیه میکند تا خونسردی خودشان را حفظ کنند و زمام کنترل هواپیما را به او بسپارند ! سر مهندس هواپیما می پرسد:"مگر شما از فن هوانوردی اطلاع دارید؟" آخوند با سواد جواب میدهد: " بله، یک مدتی در حوضه! مسئول دعای جعفر طیار بوده ام". مسافران بسیار خوشحال می شوند که آن آخوند باسواد در بین آنان است.
آخوند باسواد، با دقت تمام، آتش موتور هواپیما را بررسی میکند و میگوید که مقدارآتش زیاد نیست و تقریباً به اندازه آتش یک منقل میباشد، بنابراین از مسافران هواپیما درخواست میکند که یک صلوات بفرستند تا آتش خاموش شود. مسافران، محض محکم کاری سه تا صلوات بلند می فرستند ولی متاسفانه آتش موتور هواپیما خاموش نمیشود. مسافران میگویند:" حاج آقا آخوند، آتش خاموش نشد"! آخوند باسواد می گوید: "بنظر میرسد که شدت آتش بیشتر از آنی باشد که با صلوات خاموش شود". مسافران درمانده شروع به گریه می کنند. آخوند باسواد میگوید: " بگذارید دعای آیة الکرسی را امتحان کنیم". آخوند باسواد شروع به قرائت دعای آیةالکرسی میکند ولی متاسفانه آتش خاموش نمیشود. مسافران میگویند: " حاج آقا آخوند، آتش بازهم خاموش نشد" ! آخوند میگوید: " این بدان معناست که شدت آتش بسیار زیاد است، پس باید دعای جعفر طیار را خواند". همه، آخوند را در خواندن دعای جعفر طیار همراهی می کنند. درست در همان لحظه، آتش به موتور دیگر هواپیما سرایت میکند. آخوند با سواد میگوید:" دست نگه دارید مثل اینکه دعا را اشتباهی خواندیم زیرا شدت آتش بیشتر شد. مسافران و مهندسان پرواز همه ناامید و وحشت زده میشوند. آخوند باسواد همه را به آرامش دعوت میکند و می گوید:" این دفعه دعای جوشن کبیر را می خوانیم" همه مسافران آخوند را در قرائت دعای جوشن کبیر همراهی میکنند. لحظه ای بعد هواپیما تعادل خود را از دست میدهد.مسافران می گویند:" حاج آقا آخوند، آتش باز هم خاموش نشد". آخوند با سواد می گوید:" باید دعای "یا مقلب القلوب والبصار را بخوانیم". همه مسافران آخوند را درقرائت دعا همراهی می کنند. ناگهان صدائی شبیه صدای انفجار از پشت هواپیما بگوش میرسد.یکی از مسافران که بیشتر از همه حول شده بود می گوید:" چطور است دعای ونکهة وذوجة رو بخوانیم". آخوند باسواد میگوید:" آخه مرد حسابی مگر وانکهة وذوجة دعا میباشد؟ هر متن عربی که دعا نمیباشد".مسافران میگویند:" حاج آقا آخوند، آتش باز هم خاموش نشد".آخوند باسود میگوید:" دعای کمیل را می خوانیم" مسافران به اتفاق آخوند دعای کمیل می خواندند که ناگهان هواپیما تکانهای شدید میخورد. یکی از مسافران بسیار وحشتزده میگوید:" حاج آقا اون دعای مخصوص زلزله چی بود؟" بتدریج ارتفاع هواپیما کم میشود. آخوند میگوید دعای زلزله را فراموش کن، همگی با من تکرار کنید : " انا لله و انا الیه راجعون". درست در همان لحظه، خلبان هواپیما را بر روی باند فرودگاه می نشاند. همه مسافران از زن و مرد گرفته آخوند باسواد را بغل می کنند و از اینکه هدایت هواپیما را در بدترین شرایط ممکن، بنحو احسن بعهده گرفته بود تشکر و قدردانی میکنند.
مسافران بسرعت از هواپیما خارج میشوند. بلندگوی فرودگاه میگوید :" هواپیمای ایران ایر صحیح و سالم به زمین نشست. لطفاً مسافران سالن انتظار جهت سوار شدن به هواپیمای فوق، آماده شوند"!
فرشته بسرعت به مرکز شهر میرود تا از مکانهای زیبای شهر دیدن کند! می بیند که مردم در حال تظاهرات هستند.
فرشته می پرسد: " برای چی جمع شده اید"؟
مردم تهران می گویند: "ما آزادی می خواهیم".
فرشته می پرسد: "مگر چه چیزی کم دارید"؟
پسران تهرانی می گویند: "به ما اجازه دهند گوشواره بزنیم" و دختران تهرانی می گویند: " به ما اجازه دهند به تماشای مسابقات ورزشی برویم".
فرشته از تهران به تبریز می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.
فرشته می پرسد: " شما هم گوشواره برای پسرا و اجازه تماشای مسابقات ورزشی واسه دخترا می خواهید"؟
مردم تبریز با تعجب می پرسند: "گوشواره برای مردا یعنی چه ؟!"
فرشته می پرسد: " پس شما برای چی جمع شده اید"؟
مردم تبریز می گویند: " ما یک مترو برای حل معظل ترافیک می خواهیم"؟
فرشته به اردبیل میرود. می بیند که مردم در حال تظاهرات هستند.
فرشته : " شما هم مترو برای حل معظل ترافیک می خواهید"؟
مردم اردبیل: " مترو یعنی چه"؟
فرشته : " پس شما برای چی جمع شده اید"؟
مردم اردبیل: " ما یک شبکه برق اظطراری برای فرودگاهمان می خواهیم. زیرا فرودگاه ما با نور آفتاب روشن میشود و وقت غروب آفتاب، باید فرودگاه را ببندیم" !!!
فرشته به کردستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.
فرشته : "شما هم برق برای فرودگاه می خواهید"؟
مردم کردستان: " برق یعنی چه "؟
فرشته: " پس شما برای چی جمع شده اید"؟
مردم کردستان: "ما مدرسه برای بچه هایمان می خواهیم".
فرشته به لرستان میرود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.
فرشته: "شما هم مدرسه می خواهید"؟
مردم لرستان: "مدرسه یعنی چه"؟
فرشته: " پس شما برای چی جمع شده اید"؟
مردم لرستان: " ما آب لوله کشی می خواهیم".
فرشته به خوزستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.
فرشته: "شما هم آب لوله کشی می خواهید"؟
مردم خوزستان: " لوله کشی یعنی چه"؟
فرشته: " پس شما برای چه جمع شده اید"؟
مردم خوزستان: "ما آب شیرین برای نوشیدن می خواهیم".
فرشته به بلوچستان می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.
فرشته: "شما هم آب شیرین برای نوشیدن می خواهید"؟
مردم بلوچستان: "شیرین یعنی چه"؟
فرشته: " پس شما برای چه جمع شده اید"؟
مردم بلوچستان: "ما فقط آب برای نوشیدن می خواهیم".
فرشبه به بندر ترکمن می رود. می بیند مردم در حال تظاهرات هستند.
فرشته: "شما هم آب نوشیدن می خواهید"؟
مردم ترکمن: "خواستن یعنی چه"؟
فرشته: "پس شما چرا تظاهرات می کنید"؟
مردم ترکمن: "ما تظاهرات نمی کنیم، چون جائی برای نشستن نداریم بناچار سر پا مانده ایم".
فرشته به اصفهان می رود. در نهایت خوشحالی می بیند که مردم آنجا همه چیز دارند. برق اظطراری برای فرودگاه بین اللمللی ، مترو، مدرسه، دانشگاه، آب لوله کشی، کارخانجات صنعتی استراتژیک، خانه برای زندگی و.... فرشته با خود می گوید: خدا را شکر که اینجا همه چیز مهیا است. در همان لحظه چشمش به تظاهرات مردم می افتد.
فرشته با تعجب از مردم اصفهان می پرسد: "شما ها دیگر چرا تظاهرات می کنید؟ شما که همه چیز دارید، شما باید جشن بگیرید".
مردم اصفهان می گویند: "ما هم کیک زرد برای جشن می خواهیم".

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
معادلات مرد و زن !!!...
مطلب زیر فقط جنبه طنز داره و ا صلا قصد جسارت به شما دوستان محترم را ندارد .
معادله ۱
انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
و بنابراین
انسان - تفریح = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه
معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابراین
مرد - درآمد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه
معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
و بنابراین
زن - خرج پول = الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه
نتیجه گیری:
از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.
و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.
بنابرین داریم ...
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
و از فرضهای ۱و۲ نتیجه منطقی و اخلاقی میگیریم که:
مرد + زن = ۲ الاغی که با هم به خوشی زندگی می کنند!
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
داستان كوتاه
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.
وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند.
فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد.
مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من.
فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم!
- فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !
زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.
خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند.
در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.
روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:
اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.
فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.
زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:
فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
برگرفته از نشريه بشري: اولين نشريه ويژه كم بينايان و نابينايان
جمله روز : برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال بنگر که تو چگونه مي افتي...
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
جوك و اس ام اس
سلامی به گرمی اتو.به نرمی
پتو..به شیرینی لبو.دوستت دارم هلو!![]()
الهی فندق بشی ، سنجاب بشم گازت بگیرم !
بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو
بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند
يا باهم هستن؟
باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه
آنجا ديگه بهشت نميشه !!!![]()
غضنفر با ماشينش تو برفا گير مي کنه زنجير نداشته سينه مي
زنه!
خدایا به دوست دختران ما زیبایی زلیخا و به زنان ماشعور
آسنات را عطا بفرما![]()
هش چیست ؟ Hosh
جد بزرگ ترمز ABS است که خر را بدون هیچ خط ترمزی نگه می
دارد !![]()
توی یک مهمانی، خانمی رو می کنه به حیف نون، می گه:
به نظر شما من چند سالمه؟
حیف نون
می گه:
گفتنش یک خورده مشکله، اما یک کم که دقیق می شم می بینم
اصلا بهتون نمی یاد!![]()
حیف که فقط تو یکی رو دارم ........ اگه از تو یه عالمه
داشتم .... تا حالا یه گاوداری زده بودم ...![]()
تحقيقات نشان داده كه فقط ۲۰% مردها عقل دارند ۸۰% بقيه زن
دارند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟![]()
بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون
زن اولشون هستند و زن دومشون رو مديون
موفقيت شون !!!!!؟؟؟![]()
مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دين رو به
زندگيم آوردي! چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’
وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟
و خداوند زن را آفريد تا هيچ مردي به مرگ طبيعي نميرد (
سوره سكته آيات حرص تا دق)![]()
قوانين طلائي همسرداري (براي مردان ):
قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل
آشپزي، تميزكاري، گردگيري و ... خوب باشد .
قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده
و شادي شما را فراهم نمايد .
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و
راستگو .
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت
ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد .
قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود
يكديگر بي خبر باشند !!!![]()
يك زن نگران آينده است تا زماني كه
شوهر كند
يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد
يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش
خرج مي كند
يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند
برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش
گفت:" اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي كنم كه با
نبودش باعث شد من بتونم اين كتاب را تمام كنم " !![]()
فرق آقایون و خانومها :
آقایون وقتی پولدار میشن شیطون میشن
خانمها وقتی شیطون میشن پولدار میشن
میدونی چرا عروس و داماد بعد از عقد ، عسل میخورن ؟
چون مزه گوهی که خوردن عوض بشه !!!
اس ام اس برای سالگرد
ازدواج:
نگاه من به روز سالگرد ازدواجمان همانند نگاه یك گوسفند
است به روز عید قربان![]()
در پی دو همسر اختیار کردن یوزارسیف جمعی از بانوان فمنیست
عازم مصر شده و هدف سفر خود را نابودی همسر اول یوزارسیف
این مایه ننگ تاریخ اعلام کردند![]()
می رسد مجموعه یوسف به پایان غم مخور
میشود سیمای ما روزی گلستان غم مخور
ای زلیخا!!! جعفر دهقان اگر شوهر نشد
آخر شب میرسد بهرام رادان غم مخور
مدرک زیبایی یوسف اگر قلابی است
اصل آنرا می دهد آقای کردان غم مخور
عشقولانه فلسفی
تو آسمون عاشقی ستاره
پیدانكنی / مدیون اشكای منی اگه فراموشم كنی![]()
بس که در تدبیر فردا مانده ایم/با همیم اما چه تنها مانده
ایم/در کلاس جمع و تفریق زمان/عاشقیم اما تنها مانده ایم
اندکي آهسته تر زير اين
باران بمان ، ابر را بوسيده ام تا بوسه
بارانت کند![]()
سوداي دلم قسمت هر بي سر و پا نيست / خوش باش که يک لحظه
دلم از تو جدا نيست
من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي آبي ، ولي با خفت و
خواري ، پي شبنم نميگردم...![]()
با
خون غم نوشتم غربت مکان ما نيست / از
ياد بردن دوست ، هرگز کار ما نيست . . .
جفايت با وفايت هر دو نيکوست / تو را هر جا که باشي دارمت
دوست . .
زدي تيري به قلبم رد نکردم / جدائي را تو کردي ، من نکردم
. . .
در انتظار ديدنت به دشت
غم
نشسته ام / رها نکن دل مرا بيا که دل شکسته ام . . .![]()
به دريائي گرفتارم که موجش عالمي دارد / که من با دل و
دريا و موجش عالمي دارم . . .
يادت هميشه سبز است در خلوت خيالم / خوبم به خوبي تو ،
هرچند نپرسي حالم . . .
در غمگين ترين لحظات زندگيم شادم که کسي نميداند که چقدر
غمگينم . . .
زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت / زندگي تکرار
پائيز است بايد ديد و رفت . . .![]()
هر دو بالم را شکستي باورم را پس بده / مانده خالي خالي
هستي ام را پس بده
دفتر شهر را پر پر کن اما خوب من / اشک هاي بيت بيت دفترم
را پس بده
به کم نور ترين
ستاره ها قانع باش ، چرا که چشم همه به
سوي پر نور ترين ستاره هاست
نه از قايق نه از قايق مينويسم ، نه از زخم شقايق مينويسم
به ياد لحظه هاي با تو بودن ، به ياد آن دقايق مينويسم . .
.
در تنور عاشقي سرد مکن ، در مقام عشق نامردي مکن
حرف مردي ميزني مردانه باش ، در سراي عاشقي افسانه باش . .
.
سکوت يعني يه حرف که رو دلمه ، يه اسم که رو لبمه ، يه شرم
که تو چشامه و يه ارزو که تو قلبمه ، سکوت يعني .......
خاک شد هرکه بر این خاک زیست ٬ خاک چه داند که در این خاک
کیست
سرانجام که باید در خاک رفت ٬ خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت
. . .
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت من را / ولی من باز پنهانی
تو را هم آرزو کردم
گاه برای ساختن باید ویران کرد ، گاه برای داشتن باید گذشت
و گاه در اوج تمنا باید نخواست . . .
عمر من غارت شد ، و غارتگر من دور شد ، من صبوری کردم و
غارتگرم مغرور شد . . .
دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست ، جای چشم ابرو
نگیرد ، گرچه او بالاتر است .
هر رهگذری محرم
اسرار نگردد ، صحرای نمک زار ، چمن زار
نگردد
هرجا که رسیدی مکش طرح رفاقت ، هر کس که به تو یار وفادار
نگردد . . .
دم هرچي رفيقه گرم،
کمر هرچي نا رفيقه خم،
روي هرچي بي مرامه کم،
براي دشمنات آرزوي زلزله بم
زير چشم دشمنات نم،
ايشالا نبيني غم . . .
امروز رفتم دکتر ، گفت رگهای قلبت بسته شده ! شرمنده دیگه
راهی برای بیرون اومدنت نیست![]()
شلوار چهار سالگيت رو بپوش ! ببين چقدر تنگ شده برات
اندازه همون دلم تنگ شده برات !
![]()
تنها داروئی که 2 خاصیت داره چشم های قشنگ توست که هم
آرومم میکنه هم داغون !![]()
بوسه ابتکاریست از طبیعت ، برای زمانیکه احساس در کلام نمی
گنجد . . . میبوسمت![]()
باید که مهربان بود ، باید که
عشق ورزید ، زیرا
که زنده بودن ، هر لحظه احتمالیست![]()
شايد نشود به گذشته بازگشت و يک آغاز زيبا ساخت ، ولي
ميشود هم اکنون آغاز کرد و يک پايان زيبا ساخت...
![]()
![]()
![]()
![]()
شنبه هفدهم اسفند 1387
تله موش
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد ...
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!
جمله روز : عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه میبیند !!!(( مارک تواین ))
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
زمین خوردن بار سوم
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس
پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک
کرد و به خانه برگشت.
نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را
عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ
آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو
راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد
چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از
رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا اونمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان
در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا
همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم
شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن،
خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین
خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من
سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه اخلاقی داستان:
اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت
کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.






